| هه هه پرسپولیسم باخت اونم مثل استقلال انقدر خندیدیم
بگذریم
دلم برای شیوا تنگ شده فکر کنم یه یک هفتهای هست ندیدمش
۴شنبه رفتم تهران ۶:۳۰ صبح حرکت کردم ۱۰ رسیدم تا ۱۲ کارم تموم شد ۶:۳۰ حرکت کردم ۱۱:۳۰ رسیدم مثل یه جنازه از خسته گی داشتم میمردم
اینم فال این هفته :
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم بر سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنو
ساقیا یک جرعه ان آب اتشگن که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب میرود چو سایه هردم بر در و بامم هنوز
نام من رفتست روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز
در ازل دادست ما را ساقی لعل لبت جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ایکه گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش
آب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز
خوب تموم شد
سه شنبه هفته قبل رفتم ثبت نام کردم این سه شنبه هم میخوام برم انتخاب واحد
توی شهریور ماه با بروجرد مسابقه داریم تدارکاتیه ۱۷ اردیبهشتم مسابقات قهرمانی استان شروع میشه امسال دیگه قهرمانی مال خودمونه این همدانیا نمیتونن حقمونو بخورن اخه امسال میزبان مسابقات خودمونیم
من شیوامو میخوام
دلم تنگ شده براش
شیوا جونم کجای
حس میکنم داریم روز به روز از هم دور میشیم من و شیوا از دوم راهنمای همکلاسی بودیم همیشه باهم بودیم حرفای یواشکیمون همیشه واسه هم بود حالا نمیدونم چرا یه حسی داره میگه اگه این رشته دوستیرو محکم نگیرم پاره میشه انوقت من دیگه از تنهای میمیرم تغصیر خودمه قبلا من و شیوا روزی سه چهار بار حرف میزدیم همیشه حرف واسه گفتن داشتیم هر بارم ۳۰ تا ۴۰ دقیقه ولی حالا نمیدونم چرا همش دلم میخواد تنها باشم حوصله ندارم حوصله حرف زدن بیرون رفتن امروز زنگ زد که بریم بیرون گفتم نمیآم منی که وقتی شیوا زنگ میزد میگفت بریم بیرون با سر میرفتم حالا باهاش نرفتم معلوم بود ناراحت شده ولی چی کار کنم خوب دلم می خواد تنها باشم همیشه عاشق شلوغی بودم ولی الان نه تنهای اتاقمو با دنیا عوض نمیکنم کنار مامان و داداشی بودن رو به همه جا ترجیح میدم دوست دارم همش خونه باشم حتی حوصله کامپیوترمم ندارم میبینید چند روز آپ نکردم تنها سرگرمیم تلوزیونه همش در حال فیلم دیدنم تو رو خدا دعا کنید دوستی من و شیوا بهم نخوره شیوا جونم دوست دارم هوارتا
بعد ها
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها دیروزها !
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونهایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
میرسند از راه که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانهای
در برآینه میماند به جا
تار موی نقشه دستی شانهای
میرهم از خویش و میمانم زه خویش
هر چه برجا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور پنهان میشود
میشتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتضار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشاره خاک دامنگیر خاک!
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد انجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارق از افسانه های نام و ننگ
پی نوشت۱: بد بودن حالم و بی حوصلگیم از تهران رفتنم نشعت میگیره اخه یه .... رویت شد
پی نوشت۲: من چرا به جای کامپیوتر ادبیات نخوندم ؟ها؟
پی نوشت۳:شعر از زنده یاد فروغ فرخزاد بود.
تا بعد..............
|