تبليغاتX
جوونی آزاد
جوونی آزاد
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
پیشول تبریک
اول بگم که از پوروچیست و جاماسب عزیز معزرت میخوام چون از روش تبریکشون خوشم اومد تصمیم گرفتم منم اینجوری به پیشول تبریک بگم  خلاصه که ببخشید.

تبریک جناب پیشول خان خونه نو مبارک به سلامتی.

گفتم همه واست شیرینی تر گرفتن من نوآوری به خرج بدم بستنی بیارم (نه که خودم بستنی دوست دارم و شیرینی دوست ندارم) خلاصه که امروز کلی خوش تیپ کردم اومدم مهمونی  الان احتمالا پیشول این شکلیه خوب پر حرفی بسه اینم بستنی امیدوارم خوش مزه باشن خوشت بیاد گرچه قیافشون که وسوسه انگیزه

 

 

 

 

 

 

 

تا بعد.............

لینک


طی در خواست دوستان عزیزم مبنی بر تیره بودن رنگ وبلاگ و آزار چشم دوستان عزیزم به فکر افتادم که تعقیراتی را در صفحه وبلاگ اعمام دم از این رو قالب وبلاگ تعقیر رنگ دادم و نام وبلاگ را نیز تعقیر دادم تا به درخواست دوستان عزیزم پاسخ بگویم.

چه باادب گفتم ها!!!!!!!!!!!!!

اینجا جوونی آزاده پس هر کاریم مربوط به جوونی و جوونی کردن اونم آزاده اینجا هرکی هرجوری دلش بخواد حرف میزنه هیچ خیالیم نیست چون جوونی آزاده.

  جوونی ، آزاد!!!!!!!!!!

اخه من چرا انقدر بد شانسم ها ! ها ! ها ! ها ! ها! ها !

من روزهای فرد ساعت 10:30 تا 12 تمرین دارم همش خدا خدا میکردم کلاسای دانشگام روزهای زوج باشه نه روزهای فرد دیروز که رفتم برنامه بگیرم دیدم همشون روزهای فردن یکشنبه 8تا12 برنامه سازی مقدماتی سه شنبه 11 تا 13 زبان فارسی . من نمیخوام باشگاه رو از دست بدم همش دارم دعا میکنم تو حذف و اضافه بتونم درستش کنم شما هم دعا کنید.

یه سری از بچه های که قبلا میومدن فوتسال از فوتسال رفتن و کبدی کار میکنن بعد در کنال پروی بعد از تموم شدن ساعت تمرینشون میریزن توی سالن توی سر ما و نمیزارن ما بازی کنیم ما هم واسه اعتراض به مربی 2 جلسه باشگاه نرفتیم بعد امروز رفتیم دیدیم تشریف اوردن قرار گزاشته بودیم اگه پرو بازی در اوردن و خواستن بیان بازی کنن همه زمین رو ترک کنیم و بریم لباس بپوشیم اومدن کنار زمین و شروع کردن به داد زدن که چند نفرتون بیاید بیرون تا ما بازی کنیم ما هم در کمال خونسردی هیچگونه توجهی نکردیم و انگار نه انگار که چند نفر دارن هنجرشونو پاره میکنن هرچی خودشونو کشتن فایدهای نداشت و دل کسی به رحم نیومد در اخر هم به یه جروبحث خاتمه یافت.

از دیروز تا حالا یه مزاحم روانی اعصابمو خورد کرده همش یا اس ام اس میزنه یا زنگ میزنه میدونم آشناست چون تا جواب میدم قطع میکنه زنگم که میزنم جواب نمیده اسم منم میدونه. منم امروز تصمیم گرفتم انقدر سگ محلش کنم تا خودش بی خیال شه بقول شیوا هنوز اون روی جنی منو ندیده نمیدونه وقتی عصبانی بشم بلای به سرش میارم که صد بار خودشو نفرین کنه که چرا سربه سر من گزاشته امروز انقدر براش تک زدم که التماس میکرد ولش کنم جواب اس ام اس هاشو که نمیدم فقط اون اس ام اس میزنه خیلی هم بی ادب و بی شعوره فقط وای به حالش اگه بفهمم کیه بی چارش میکنم  البته میگم میشناسم چون عصر که داشت خیلی بی شعور بازی در میاورد اس ام اس زدم یا تموش میکنی یا بدبختت میکنم تسلیم شد و دیگه اس ام اس بی ادبانه نزد ادب دار شد .

پی نوشت 1: اگه شده تموم واحدهای صبح یک شنبه و سه شنبه رو حذف کنم این کارو میکنم.

پی نوشت 2: هنوز این بچه های کبدی نمیدونن فوتسالیها چقدر متحدن.

پی نوشت 3: وای به حالت مزاحم بخت برگشته نابودت میکنم.

پی نوشت بی ربط : دستم بوی گل میداد*مرا به جرم چیدن گل محاکمه کردند*ولی هیچ کس فکر نکرد*شاید گلی کاشته باشم.

پی نوشت با ربط : وبم خوشگل شده دیگه احتیاجتون به چشم پزشک نمی افته قراردادمو فسخ کنم ؟

دوستای مجازی، دوستون دارم خیلی.

تا بعد..............

صفر عاشق :

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش                   که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شروشورش

سماط دهردون پرور ندارد شهد آسایش                          نداق حرص و آز ایدل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن                    بلعب زهره چنگی و میخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار                         که من پیمودم این صحرا نه بهرامست ونه گورش

بیا تا در دمی صافیست راز دهر بنمایم                         بشرطه آنکه ننمائی بکج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست                   سلیمان با چنان حشم نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ                    ولیکن خنده می آید بدین بازوی بی زورش

لینک


فراخوان موضوع بهترین انتخواب میشود
از اونجای که بنده دچاره قحطان موضوع برای آپ کردن شده بودم تصمیم گرفتم شعر آپ کنم با اجازه:


فروغ فرخزاد

اعتراف

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

میکشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره میجویم

پارسا وار در برابر تو

سخن از زهد و توبه مگویم

آه... هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

کی ترا گفتم آنچه دلخواه است

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو

از جهان دگر نشان دارد

شاید اینرا شنیده ای که زنان

در دل آری و نه به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازد

رازدار و خموش و مکارند

آه من زنم ، زنی که دلش

در هوای تو میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای آرزوی محال

*****

ظلمت

چه گریزیست ز من؟

چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی اینهمه تاریک پناه؟

مرمرین پله آن غرفه عاج!

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابانست

می فرو ماند به جام

سر به سجاده نهادن تا کی

او در اینجاست نهان

میدرخشد در می

گر بهم آویزیم

ما دو سر گشته تنها ، چون موج

به پناهی که تو می جوئی ، خواهیم رسید

اندر ان لحظه جادوئی اوج !


سهراب سپهری

شاسوسا

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم تنها نشسته ام

نوسان های خاک شد

و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.

شبیه هیچ شده ای

چهرات را به سردی خاک بسپار

اوج خودم را گم کرده ام

میترسم از لحظه بعد و از این پنجره ای که روبه احساسم گشوده شد

برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا!

بوی ترانه گمشده میدهد بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان میکند

از پنجره

غروب را به دیوار کودکی ام تماشا میکنم

بیهوده بود بیهوده بود

این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت

زنجیر طلایی بازی ها و دریچه قصه ها زیر این آوار رفت

آن طرف سیاهی من پیداست:

روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام شبیه غمی.

و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام

روی این پله های غمی تنها نشسته ام

در این دهلیز ها انتظاری سرگردانی بود

من دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد

در سایه آفتاب این درخت اقاقیا گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا میکرد

خورشید در پنجره میسوزد

پنجره لبریز برگی شده

با برگی لغزیده م

پیوند رشته ها با من نیست

من هوای خودم را می نوشتم

و در دور دست خودم تنها نشسته ام

انگشتم خاک را زیر و رو میکند

و تصویر ها را بهم می پاشد می لغزد خوابش میبرد

تصویری میکشد تصویر سبز : شاخه ها برگها

روی باغهای روشن پرواز میکنم

چشمانم لبریز علف ها میشوند

و تپشهایم با شاخ و برگها می آمیزد

می پرم  می پرم

روی دشت دور افتاده

آفتاب بالها را میسوزاند و من در نفرت بیداری به خاک می افتم

کسی روی خاکستر بالهایم راه میرود

دستی روی پیشانیم کشیده شد من سایه شدم:

شاسوسا تو هستی؟

دیر کردی

از لالایی کودکی تا خیرگی این آفتاب انتظار تو را داشتم

در شب سبز شبکه ها صدایت زدم در سحر رودخانه در آفتاب مرمرها.

و در این عطش تاریکی صدایت میزنم : شاسوسا!

این دشت آفتابی را شب کن

تا من گمشده را پیدا کن و در جا پای خودم خاموش شوم

شاسوسا وزش سیاه و برهنه!

خاک زدگی ام را فراگیر.

لب هایش از سکوت بود

انگشتش به هیچ سو لغزید

ناگهان طرح چهره اش از هم پاشید و غبارش را باد برد

روی علف های اشک آلود براه افتاده ام 

خواب را میان این علف ها گم کرده ام

دستهایم پر از بیهودگی جست و جو هاست 

من دیرین  تنها در این دشت ها پرسه میزد

هنگامی که مرد

رویای شبکه ها و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود

روی غمی راه افتاده ام

بر شبی نزدیکم سیاهی من پیداست:

در شب آن روزها فانوس گرفته ام.

درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده

برگهایش خوابیده اند شبیه لالایی شده اند

مادرم را میشنوم

خورشید با پنجره آمیخته

زمزمه مادرم به اهنگ جنبش برگهاست

گهواره ای نوسان میکند

پشت این دیوار کتیبه ای می تراشند

میشنوی؟

میان دو لحظه پوچ در آمد و رفتم

انگار دری به سردی خاک باز کردم:

گورستان به زندگی ام تابید.

بازی های کودکانه ام روی این سنگهای سیاه پلاسیدند

سنگها را میشنوم ابدیت غم

کنار قبر انتظار چه بیهوده است

شاسوسا روی مرمر سیاهی روئیده بود

شاسوسا شبیه تاریک من!

به آفتاب آلوده ام.

تاریکم کن تاریک تاریک شب اندامت را در من ریز

دستم را ببین :راه زندگیم در تو خاموش میشود.

راهی در تهی سفری در تاریکی:

صدای زنگ قافله را میشنوی؟

با مشتی کابوس همسفر شده ام

راه از شب اغاز شد به آفتاب رسید و اکنون از مرز تاریکی می گذرد

قافله از رودی کم ژرفا گذشت

سپیده دم روی موها ریخت

چهرای در آب نقره گون به مرگ می خندد:

شاسوسا!شاسوسا!

در مه تصویر ها قبرها نفس میکشند

لبخند شاسوسا!شاسوسا!

و انگشتش جای گمشده ای را نشان میدهد: کتیبه ای!

سنگ نوسان میکند

گلهای اقاقیا در لالایی مادم می شکفد: ابدیت در شاخه هاست.

کنار مشتی خاک

در دوردست خودم تنها نشسته ام.

برگها روی احساسم می لغزند.

*****

ندای آغاز

کفشهایم کو

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا باتن برگ.

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا میروبد

بوی هجرت میآید

بالش من پر آواز  پر چلچله هاست

 صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

وقتی از پنجره میبینم حوری

-دختر بالغ همسایه

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه میخواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج

(مثلا شاعره ای دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟)

باید امشب برم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم مه درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند.

یک نفر باز صدا زد : سهراب!

کفش هایم کو؟


باباطاهر

دو بیتی

خدایا داد از این دل داد از این دل             نگشتم یک دم زمان من شاد از این دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند              بر آرم من دو صد فریاد از این دل

********

دلا خوبان دل خونین پسندند             دلا خون شو که خوبان این پسندند

متاع کفر و دین بی مشتری نیست     گروهی آن گروهی این پسندند

********

مدامم دل پر از خون جگر بی        چو شمع آتش بجان و دیده تر بی

نشینم بر سر راهت شود روز      که تا روزی ترا بر مو گذر بی


حافظ

آن کیست کز روی کرم با ما وفا داری کند                بر جای بد کاری چو من یکدم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد بدل پیغام وی                 وانگ بیک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسوده ازو کام دلم نگشوده ازو            نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام               گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کنم

پشمینه پوش تند خواز عشق نشنیدست بو                 از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان          سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم             از بندو زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشگر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد              تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

                                با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

                                 کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

********

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش                 حریف خانه و گرمابه و گلستان باش

شکنج زلف پریشان بدس باده مده                  مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

گرت هواست که با خضر همنشین باشی         نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست          بیا و نوگل این باغ غزل خوان باش

طریق خدمت و آیین و بندگی کردن               خدایرا که رها کن به ما و سلطان باش

دگر بصید حرم تیغ بر مکش زنهار               وزان که با دل ما کرده پشیمان باش 

تو شمع انجمنی یکزبان و یکدل شو                خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

کمال دلبر و حسن در نظر بازیست                 بشیوه نظر از نادران دوران باش

                           خموش حافظ و از جور یار ناله مکن

                         ترا که گفت که درروی خوب حیران باش 


کارو

گفت و شنود....

گفت : من نیستم...

پرسیدم : چرا؟

گفت : برای اینکه اشتباه زندگی را اشتباهاْ زیستم...

میخواستم بپرسم که منظورت چیست ؟ اما دیر شده بود ...

درست بهنگامی که او میگفت (اشتباه زندگی را اشتباهاْ زیستم)

 من ـ بخاطر اشتباه نمردن خودم ـ میگریستم....

*******

پس از مرگ من...

پس از مرگ من از اینکه سنگی را بر جسد من تحمیل میکنیدناراحت نباشید.

من سالها روی سنگها خوابیده ام هیچ مانعی ندارد که سالی چند هم یک سنگ روی من بخوابد...

اما خواهش میکنم از سنگ گور من خواهش کنید که تابوت مرا ناراحت نکند

 چرا که تابوت من عصاره سرگشته جلد کتابهای بال و پر شکسته ی من است...

********

شعر نسروده

شاعر بود...شاعر بزرگی که سالها کسی شعری از او نمیدید...

یک روز ـ بر حسب تصادف دیدمش...پرسیدم : چرا ؟چرا ساکتی؟حیف نیست؟

گفت : من دیگر از معامله یک جانبه خسته شده ام...

سالها من در اشعاری که سرودم زندگی کردم ...

بگذار چند سالی هم مشتی شعر نسروده در من زندگی کنند...

********

ای آسمان

رفت عشق من

از دست من...

عشق همیشه مست من...

یک عمر .... با بخت بدش

بگریستم .... بگریستم....

باری نپرسید از دلم

من کیستم ؟

من چیستم....؟

***

ای آسمان ! باور  مکن

کاین پیکر محزون منم...

من نیستم....

من نیستم.... 


اینم عواقب بی موضوعی من ولی در وقت نوشتن این پست اتفاق زیاد افتاد اول اینکه دیر شد دوم اینکه سروش شیطون اومد سر وقت من و من دو ساعت التماسش کردم که همرو خراب نکنه بعدش مهمون اومد خونمون وادامه نوشتن پست موکول شد به ۲ الی ۳ ساعت بعد خلاصه که اتفاق زیاد افتاد ببخشید این پست همش شد شعر تلافی میکنم

پی نوشت۱:یه ذره موضوع برسونید به من وگرنه همینجوری شعر مینویسم ها!!!!!

پی نوشت۲:اینا شعرای مورد علاقه منن و اینم حکایت اسم شاسوسا

تا بعد............

لینک


به به

 استقلالی های گل میبینم که باختید اونم توی آزادی خجالت نکشیدید ۴ تا خوردید زشته والا پس چی شد اون ارقتون وای وای

ولی خیلی هال دادا اگه  پرسپولیس ببره که انشالله میبره انقدر خوشهال نمیشم که از ۴تا خوردن استقلال حال کردم ولی خدایش اون ته تهای دلم براشون سوخت ها

 بقیشو بعد از بازی پرسپولیس مینویسم

برم تا بازی شروع نشده به امید پیروزی تیم عزیزمان پرسپولیس

فعلا تا بعد.........



ادامه مطلب
لینک


یه عالمه غم گنده از همه چی

نمیدونم چه مرگم شده دارم خفه میشم فقط امروز نیست که اینجوریم مدتهاست دلم از عالم و ادم گرفته از خودم بدم میاد کاش اصلا نبودم کاش من وجود نداشتم دارم از غصه خفه میشم اه اینم شد زندگی

هر وقت یه گوشه یا توی جنگل لابه لای درختا سرنگ میبینم حالم بد میشه دلم به حال اون آدم میسوزه چرا باید اینجوری خودشو نابود کنه و به تباهی بکشه اون آدم به کجا رسیده که یه همچین راهیرو انتخاب کرده چرا نصف بیشتر این ادما کسای هستن که خیلی جونن چرا نصف این آدما با اون سرنگهای توی دست به هزار جور مرض دچار میشن و آخرشم میمیرن میدونم الان همتون میگید خوب حقشونه ولی چرا اینو میگیم میگین مگه عقل نداشتن چرا داشتن ولی تا حالا شده یه بار از خودمون بپرسیم چرا آخه چرا چه شرایطی پیش میآد که یه ادم با باارزش تری چیزی که توی وجودش این کارو میکنه ؟ یه روز داشتم از بیرون میامدم خونه تویه یه کوچه فرعی یه پسره خیلی جون شاید ۲۰یا ۲۲ ساله با یه سرنگ داشت تمام جونیشو نابود میکرد تا یه هفته توی شوک بودم آخه چرا مگه قرار نیست اون جون فردا یه پدر بشه مگه قرار نیست واسه یه نفر تکیه گاه باشه اخه اون که الان نمیتونه روی پاهای خودش وایسه چرا هیچکس به فکر نیست چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فال اینهفته خیلی دیر شد معذرت میخوام :

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر      پیش شمع آتش پروانه بجان گو درگیر

در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ       بر سر کشته خویش آی وز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش               در غمت سیم شما را اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک              آتشم عشق دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع ای وز سر خرقه برانداز و برقص            ورنه با گوشه رود خرقه ما در سر گیرد

صوف برکش ز سر باده صافی درکش                سیم در باز و بزر سیم بری در بر گیر

دوست گو یار شود هر دو جهان دشمن باش      بخت گو پشت مکن روی زمین لشگر گیر

میل رفتن مکنای دوست دمی با ما باش           بر لب جوی طرب جوی و بکف ساغر گیر

رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم             گونه ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر

                                 حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

                                 که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

تا بعد ......................

لینک


نمیدونم چه مرگم شده دارم خفه میشم فقط امروز نیست که اینجوریم مدتهاست دلم از عالم و ادم گرفته از خودم بدم میاد کاش اصلا نبودم کاش من وجود نداشتم دارم از غصه خفه میشم اه اینم شد زندگی

هر وقت یه گوشه یا توی جنگل لابه لای درختا سرنگ میبینم حالم بد میشه دلم به حال اون آدم میسوزه چرا باید اینجوری خودشو نابود کنه و به تباهی بکشه اون آدم به کجا رسیده که یه همچین راهیرو انتخاب کرده چرا نصف بیشتر این ادما کسای هستن که خیلی جونن چرا نصف این آدما با اون سرنگهای توی دست به هزار جور مرض دچار میشن و آخرشم میمیرن میدونم الان همتون میگید خوب حقشونه ولی چرا اینو میگیم میگین مگه عقل نداشتن چرا داشتن ولی تا حالا شده یه بار از خودمون بپرسیم چرا آخه چرا چه شرایطی پیش میآد که یه ادم با باارزش تری چیزی که توی وجودش این کارو میکنه ؟ یه روز داشتم از بیرون میامدم خونه تویه یه کوچه فرعی یه پسره خیلی جون شاید ۲۰یا ۲۲ ساله با یه سرنگ داشت تمام جونیشو نابود میکرد تا یه هفته توی شوک بودم آخه چرا مگه قرار نیست اون جون فردا یه پدر بشه مگه قرار نیست واسه یه نفر تکیه گاه باشه اخه اون که الان نمیتونه روی پاهای خودش وایسه چرا هیچکس به فکر نیست چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فال اینهفته خیلی دیر شد معذرت میخوام :

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر      پیش شمع آتش پروانه بجان گو درگیر

در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ       بر سر کشته خویش آی وز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش               در غمت سیم شما را اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک              آتشم عشق دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع ای وز سر خرقه برانداز و برقص            ورنه با گوشه رود خرقه ما در سر گیرد

صوف برکش ز سر باده صافی درکش                سیم در باز و بزر سیم بری در بر گیر

دوست گو یار شود هر دو جهان دشمن باش      بخت گو پشت مکن روی زمین لشگر گیر

میل رفتن مکنای دوست دمی با ما باش           بر لب جوی طرب جوی و بکف ساغر گیر

رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم             گونه ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر

                                 حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

                                 که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

تا بعد ......................

لینک


عید مثبت!عید منفی!
ـموج منفی

سلام

خوبین

سال نو مبارک

چی بگم

نمیدونم انقدر این روزا تکراریه که داره حالم به هم میخوره

حوصلم سر رفته ااااااااااااااااااه

خسته شدم

تنهام

از عید بدم میاد

همش سلام سلام عیدتون مبارک بعدشم دوتا ماچ

که چی

یه سال پیرتر شدنم زوق کردن داره

ما ادما ها با چه چیزای خوشهال میشیم ها

عمرمون یه سال ازش کم شده یه سال کمتر وقط داریم واسه رسیدن به ارزو هامون انوقت خوشهالیم

خسته شدم

دلم سفر می خواد

من توی خونه پوسیدم

سال گذشته اخرین بد بیاریرو هم اوردم دانشگاه قبول شدم ولی توی رشتهای که ازش متنفرم همینجوری موج منفی که داره ازم ساتع(صاتع.ساطع)مشه.

من سروش میخوام دلم براش تنگ شده دلم تنگ شده من ساغر میخوام من داداشی و زن داداشی رو میخوام

من و مامان همش خونه تنهایم

دلم نمیخواد برم مهمونی مهمونم نمیخوام بیاد حوصلشو ندارم

 


ـموج مثبت

به سلام

حال شما احوال شما صد سال به این سالا خوبید انشالله سال نو مبارک

انشالله سال خوب و پر برکتی داشته باشید منفی نباشید مثبت باشید خوش باشید

همین


فال سفره هفت سین:

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس      بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس

منزل سلمی که بادش هردم از ما صد سلام       پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس

محمل جانان ببوس آنگه بزاری عرضه دار       کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس

من که قول ناصحانرا خواندمی قول رباب       گوشمالی دیدم از هجران که اینم پندبس

عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق      شبروان را آشنائیهاستبا میرعسس

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سربباز      زانکه گوی عشق نتوان زد بچوگان هوس

دل بر غبت می سپارد جان بچشم مست یار      گر چه هشیاران ندادند اختیار خود بکس

طوطیان در شکرستان کامرانی میکنند      وز تحسر دست بر سر میزند مسکین مگس

                              نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست

                         از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس

به نظر شما حافظ موجش مثبت بود یا منفی

من که منفیم

تا بعد.................

لینک


عید مثبت!عید منفی!
ـموج منفی

سلام

خوبین

سال نو مبارک

چی بگم

نمیدونم انقدر این روزا تکراریه که داره حالم به هم میخوره

حوصلم سر رفته ااااااااااااااااااه

خسته شدم

تنهام

از عید بدم میاد

همش سلام سلام عیدتون مبارک بعدشم دوتا ماچ

که چی

یه سال پیرتر شدنم زوق کردن داره

ما ادما ها با چه چیزای خوشهال میشیم ها

عمرمون یه سال ازش کم شده یه سال کمتر وقط داریم واسه رسیدن به ارزو هامون انوقت خوشهالیم

خسته شدم

دلم سفر می خواد

من توی خونه پوسیدم

سال گذشته اخرین بد بیاریرو هم اوردم دانشگاه قبول شدم ولی توی رشتهای که ازش متنفرم همینجوری موج منفی که داره ازم ساتع(صاتع.ساطع)مشه.

من سروش میخوام دلم براش تنگ شده دلم تنگ شده من ساغر میخوام من داداشی و زن داداشی رو میخوام

من و مامان همش خونه تنهایم

دلم نمیخواد برم مهمونی مهمونم نمیخوام بیاد حوصلشو ندارم

 


ـموج مثبت

به سلام

حال شما احوال شما صد سال به این سالا خوبید انشالله سال نو مبارک

انشالله سال خوب و پر برکتی داشته باشید منفی نباشید مثبت باشید خوش باشید

همین


فال سفره هفت سین:

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس      بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس

منزل سلمی که بادش هردم از ما صد سلام       پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس

محمل جانان ببوس آنگه بزاری عرضه دار       کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس

من که قول ناصحانرا خواندمی قول رباب       گوشمالی دیدم از هجران که اینم پندبس

عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق      شبروان را آشنائیهاستبا میرعسس

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سربباز      زانکه گوی عشق نتوان زد بچوگان هوس

دل بر غبت می سپارد جان بچشم مست یار      گر چه هشیاران ندادند اختیار خود بکس

طوطیان در شکرستان کامرانی میکنند      وز تحسر دست بر سر میزند مسکین مگس

                              نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست

                         از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس

به نظر شما حافظ موجش مثبت بود یا منفی

من که منفیم

تا بعد.................

لینک


 
مشخصات من :اسم مستعار من شاسوسا، اسمم مانیا، سنم 18، رشتم نرم افزار، علاقم فوتبال،فوتسال،موزیک آروم، شعر ، اخلاقم شاد و شیطون در این حال دل نازک و عصبی(شما بگیرید قاراش میش)، خواننده مورد علاقم داریوش آهنگ سازی شادمهرم دوست دارم (موزیک خالی)،شاعر سهراب، رنگ قرمز (رنگهای تند)، تیم پرسپولیس و بارسلونا و منچستر ،همه فهمیدید من کیم !
(قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند.)

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

پیوندها
ماجراهای ماهک و پیشول(پیشول)
پشول و رازهاش(پیشول)
روزمرگی(کاوه)
گیلاسی
شیوا جونم
مجید
یاداشت های یک دختر ترشیده_آنی
نجوای عزیزم
پوروچیست و جاماسب عزیز
من و تو(نهال)
پسری از شهر افتاب
باغ مهتاب (شمایل)
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ