تبليغاتX
جوووووووووووووووووووونی آزاد
می خوام جوووووووووووووووونی کنم

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

سلام

این متن چند روز پیش برای من ایمیل شد انقدر ازش خوشم اومد حیفیم اومد شما نخونیدش

مدتی نبودم چون دیگه حوصله نوشتن نداشتم الانم اومدم خدا حافظی اومدم که برم اون یه روز زندگی رو پیدا کنم و یه روز زندگی کنم با یه وبلاگ تازه بر میگردم خونه جدیدی میسازم و بر میگرد فعلا

تا بعد ها...........................

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 

ندا با چشمانی باز مرد.

شرم بر ما که با چشم بسته زندگی میکنیم

 

این روزا از خودم بدم میاد که نمیتونم کاری انجام بدم همه دارن فریاد میزنن ولی ما اینجا هیچ کاری نمیتونیم بکنیم دیدن مرگ هموطنام داره داغونم میکنه

همین

به امید پیروزی

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط شاسوسا | 
خبر برگزيده
بیانیه مهندس موسوی: مسئولان همگی به خط قانون و امانتداری از آزای ملت بازگردند
 

« بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف ایران
نتایجی که برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد بهت‌آور است؛ مردمی که در صف‌های طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود می‌‌دانند که به چه کسی رای داده‌‌اند با حیرت تمام به شعبده‌‌بازی دست‌اندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه می‌کنند. آنان اینک بیش از همیشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح این بازی بزرگ ریخته شده است. اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار می‌‌دهم که تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه آن چه که از عملکرد متصدیان بی‌‌امانت دیده‌‌ایم و می‌‌بینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست. اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابود کننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیه‌گرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمه‌های جبرا‌ن‌‌ناپذیر قرار دهد.

به مسوولان توصیه می‌‌کنم بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت زداست. آنان بیش از هر کس دیگر از این حقیقت باخبرند که در این کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کم‌ترین پیام انقلاب ما این است که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.

اینجانب از همین فرصت استفاده می‌کنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر می‌دهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند. خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود. ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر (ص) است با تمامی شور ادامه می‌دهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه می‌کنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.

جا دارد از یکایک شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعالیت می‌کردند سپاسگذاری کنم و تاکید کنیم که تا رسیدن به نتیجه‌‌ای که کشور ما لایق آن است هم‌چنان به حضور و تلاش آنان نیاز است.

و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و ع لی الله فلیتو کل المتوکلون
میرحسین موسوی


حرکت از این بیش شتابان کنید    ولوله در ولوله باران کنید

چی بگم حرفی برای گفتن نیست

تقلب

دروغ

واقعا اینا فکر کردن ما احمقیم

وتاسفم واسه این مملکت گل و بلبل

مانوشتیم میر حسین آنها خواندند احمدی نژاد

ما نوشتیم 77 آنها خواندند 44

بعضی ها رای باطل دادند آنها خواندند احمدی نژاد

دوباره میسازمت وطن   اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم   اگر چه با استخوان خویش

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 

یه عالمه خبر

سلام خوبید وای چقدر اتفاق افتاده توی این مدت که نیومدم امروز اومدم یه عالمه حرف بزنم میخوام یه روز نگاه به اینجا خاطره های قشنگی رو برا م زنده کنه.

از رویت شدنم توسط استا شروع میکنم:

جمعه هفته آینده با دوستان محترم حوس هواخوری کردیم و رفتیم پارک توی همون حوس هواخوری حوس بستنی نیز کردیم و سر از بستنی فروشی در آوردیم همینجوری که داشتیم بستنی میخوردیم و حسابی  خوش خوشانان بود سر برگردوندم دیدم ای دل غافل استاد محترم که قراره شنبه درس رو از اول بپرسن پشت سر بنده حقیر نشستن و به شدت هم روی بنده زوم کردن. خلاصه که نفهمیدم چه جوری بستنی رو خورده و از محل متواری شدم.یه سلام یواشکی کردمو خودمو سر به نیست کردم.اونشب تا صبح درس خوندم چون میدونستم که اولین نفر از من خواهد پرسید اخه ایشون حافظشون بسیار قوی و کوشاشون بسیار تیزه حالا بشنوید از شنبه و اتفاقاتش:

از صبح رفتم دانشگاه و تا 4.30 که با ایشون کلاس داشتمیم من درس خوندم از اونجای هم که هفته قبلش غیبت داشتم هیچی از درس جدید نمیفهمیدم با کلی استرس و نگرانی ساعت 4.30 رفتم سر کلاس. یه بخشی از درسو نفهمیده بودم به همین دلیل یکی از بچه ها که سوال کرد سوال خودمو چسبوندم ته سوال اونو پرسیدم تا منو دید کفت خانم شاسوسا یادم باشه حتما از شما بپرسم ببینم دیروز بیرون بودی درس خوندی؟ منم که در مرز سکته کردن بودم سریع و در کمال رو گفتم اگه نخونده بودم که بیرون نمیرفتم استاد بچه میترسونید خوب بپرسید. خندید و دیگه چیزی نگفت. قرار شدم بریم سایت که بچه های که پروژه داشتن ارائه بدن خلاصه که از من نپرسید فقط میخواست به همه بگه منو دیروز تو خیابون دیده. موقع دادن پروزه شده و این استاد محترم سخترین موضوع رو اولین نفر به بنده و دوستم سپرد.ای خدا از دست این استاد من چی کار کنم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بقیه هفته اتفاق خاصی نیوفتاد تا 5شنبه:

پنجشنبه ها کلاس ما ساعت 8 بود که به خواست استاد به ساعت 8.30 منتقل شد ولی استاد 8.45 میاد.استاد تازه وارد کلاس شده بود و داشت میدید تا کجا درس داده که ادامه بده یک دفعه یه پیرزن وارد کلاس شد و شروع کرد به گدایی باورتون میشه توی کلاس دانشگاه ساعت 9 صبح اونم درس ساختمان داده یه متگدی وارد کلاس بشه دهن همه باز مونده بود و فقط به این خانم نگاه میکردن تا بلاخره جناب نگهبان تشریف اوردن و ایشون رو بردن خیلی جالب بود.

شنبه که قرار بود ما ارائه بدیم:

شنبه قرار بود ما پروژمون رو ارائه بدیم ولی هنوز هیچ کاری نکرده بودیم فقط چند صفحه چرند پرند نوشته بودیم و یه عالمه عکس چاشنیش کرده بودیم دست به دعا برداشتیم که از ما پروژه نخواد چون در اون صورت بیچاره میشدیم. استاد وارد کلاس شد و اولین نفر به من نگاه کرد و گفت خانم شاسوسا موضوع شما چی بود وای منو میگید زبونم بند رفت با یه صدای که از ته چاه در میومد موضوع رو گفتم و شانس اوردم که گفتن شما باشید هفته آینده تازه من اون موقع تونستم نفس بکشم.

چهارشنبه و زلزله:

ساعت4.25 دقیقه صبح با یه زلزله از خواب بیدار شدیم و وحشتمون با زلزله دوم که ساعت 4.45 اومد بیشتر شد و منو به اتاق مامان کشوند که کنار اون بخوابم ولی مگه دیگه تا صبح خوابم برد همش دست مامانمو محکم گرفته بودم و میترسیدم به خیر گذشت انشاالله این اتفاق هیچ کجای دنیا شدید رخ نده.

پنجشنبه :

تعطیل بود رفتیم خونه بابا بزرگم بد نبود ولی خوب....

جمعه:

جشن فارغ التحصیلی یکی از دوستام بود که دانشگاه براشون گرفته بود از صبح مهمون اون بودم تا ساعت 2 بعد از ظهر خوب بود و بسیار خوش گدشت.

و امروز شنبه روز استرس:

امروز روز ارائه پروژمون بود از صبح دانشگاه بودیم که کاملش کردیم و ساعت حدودا 5.30 یا 6 ارائه کردیم من که کم مونده بود سکته کنم اگه مهناز توضیح نداده بود من زبونم بند میرفت موقع حرف زدن استاد کلی تعریف کرد و گفت عالی بود.خلاصه که تموم شد و به خیر گذشت گر چه من الانم که دارم مینویسم داره قلبم تند تند میزنه.

چقدر حرف زدم ها ببخشید اگه کسی اینجا رو خوند و خسته شدن معذرت میخوام.

برام دعا کنید فردا امتحان دارم کارگاه لینوکس خدا رحم کنه.این ترم  درسام  واقعا سخته به دعای همتون احتیاج دارم 31 خرداد 2تا امتحان دارم هر دو هم برنامه نویسی تو دعاهاتون منو یادتون نره.

تا بعد....................

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
هیچکی از رفتن من غصه نخور هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلیم آفتابی بود

اگه شب می رفتمو خورشید نبود آسمون خوب می دونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب وناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من همه ی آرزو هاشو باخته بود

چهره ای هیچ کسی پزمرده نبود دلا اما همه پزمرده بودن

کسای که واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن


تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت


دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش ، بادها  دلتنگ اند

دست ها بيهوده  چشم ها بي رنگ اند

دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند، برگ ها مي سوزند ، يادها مي گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش

سیبها خشکیده ، یاسها پوسیده ، شیر هم ترسیده ، دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران

گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت

شاد تر خواهم شد ، ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور كن

آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود

روز ، پرسوز نبود ، زخم، شرم آور بود

خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت

نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند


سلام

خیلی وقت که برگشتم

به وبلاگ همه هم سر زدم

فعلا حوصلا نوشتن ندارم

تا بعد......................................

خل

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
سلام

اومدم خداحافظی

به علت نداشتن سیستم اطلاع ثانوی نیستم

دلتون برام تنگ میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که بعید میدونم جدیدن دیگه هیچ کدوم دوسم ندارین

خوب تا بعد که نمیدونم کیه

دوستون دارم همیشه

اینجا واسه من حکم دفتر درد و دل رو داره با آدمهای که نمیشناسمشون

اینجا میام تا چیزهایرو که دلم میخواد فریاد بزنم بگم

خدا حافظ غریبه

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط شاسوسا | 
زمستون وقتی شروع میشه با خودش تموم دل تنگیهای دنیارو واسه من میاره.

امروز تلخترین روز زندگی من از امروز متفرم دلم میخواد امروز رو از تقویم زندگیم حذف کنم

۸ساله که دارم از اومدن امروز فرار میکنم ولی نمیشه ۸سال که توی ساعتها و دقیقهام دارم دنبالت میگردم تا پیدات کنم ولی نیشه توی خواب و بیداری دارم دنبالت میگردم شبها به امید اینکه خوابتو ببینم میخوابم و صبحها به این امید بیدار میشم که همچیز رو توی خواب دیده باشم یه کابوس طولانی.

نبودی توی هیچ کدوم از لحظه های که بهت نیاز داشتم نبودی خیلی چیزها رو دوست داشتم بهت بگم ولی تو هیچوقت نبودی چه جوری جای خالیت پر میشه قبل از رفتن فکر کرده بودی فکر کردی که بارفتن بزرگترین ظلم دنیا رو در حق من میکنی فکر نکردی واسه رفتن تو من خیلی بچه ام چی میشد اگه نمیرفتی مگه جای کسی رو توی دنیا تنگ کرده بودی چی میشد اگه منم مثل خیلیهای دیگه میتونستم اتفاقهای خوب و بد زندگیمرو با حضور تو بگذرونم چی میشد مگه؟

 دلم تنگ شده امسال از هرسال بیشتر امسال دلتنگتر از همیشه ام انگار امسال بیشتر بهت نیاز دارم انگار هرچی بزرگتر میشم نبودتو بیشتر حس میکنم نبودت بیشتر به چشم میاد نبودت بیشتر اذیتم میکنه.

نگاهت آسمانم بود گم شد

دو چشمت سایبانم بود گم شد

به زیر آسمان در سایه تو

جهان در دیدگانم بود گم شد

                                        ((سیاوش کسرایی))

دلم تنگ شده 

امروز هشتمین سالی بود که بدون تو سپری شد 

دوست دارم بابا تا ابد.

تا بعد.................... .   

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
سلام

اومدم بگم من نیستم تا ۸ بهمن یعنی بعد از تموم شدن امتحانات

البته اگه تا اون موقع زنده بمونم

خوب یکی نیست بگه وقتی تموم طول ترم رو ول میکنی پروژتو میزاری شب امتحان حالا باید شب تا صبح بشینی پروژه بنویسی

واقعا فکر کنم چشام یه ۰.۲۵ تا ۰.۵ شماره ضعیفتر شده چون دیگه بدون عینک این مانیتوره بندری میرقصه

چشمام خستس هم از اشک هم از درس

برام دعا کنید خیلی بهش نیاز دارم

پی نوشت:دلم برات تنگ شده خیلی به شدت بهت نیاز دارم امروز دلم میخواست بهت زنگ بزنم تا بازم آروم شم ولی حیف کاش هیچ وقت تموم نمیشد هنوز عشقتم شاید تا ابد عاشق بمونم شیوای عزیزم .

پی نوشت:یه پست ویژه میخوام بزارم چند روز دیگه.

تا بعد........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط شاسوسا | 
سلام

امروز همچیز تموم شد ۷ سال دوستی من و شیوا امروز تموم شد امروز هرجیزی از دوستیمون مونده بود پاره شد. دیگه خسته شدم بودم از حفظ ظاهر. از دیدن و دم نزدن از کاراش و برخورداش از بی محلیاش از وقتای که باهاش حرف میزدم ولی من نمیدید از وقتای که بدجوری دلمو میشکوند گر چه همه چیز به گردن من افتاد ولی تموم شد واسه همیشه تموم شد نمیخواستم کشش بدم واسه همین وقتی میگفت همه چیز تقصیر تو بود هیچی نگفتم و گفتم باشه قبول تقصیر من فقط تمومش کن.

نمیدونم ناراحتم یا نه ولی دلم بد جوری گرفته انتضار نداشتم اینجوری عمر دوستیمون سر بیاد ۷ سال دوستی امروز پروندش بسته شد واسه همیشه تا ابد.

پی نوشت: دوست داشتم تا آخرین روزی که حس کردم دیگه دوستم نداری از اون روز به بعد روز به روز محبتم کم شد تا امروز که دیگه محبتی نمونده بود که بتونم ببخشمت.روز سه شنبه که قعط کردی که بعد بهم زنگ بزنی و تا امروز زنگ نزدی دلم بد شکست تا شب منتظرت بودم همون روز عشق و دوست داشتنم ته کشید دیگه دوست ندارم شیوا هیچی دیگه توی دلم نیست هیچی........

تا بعد...............

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
سلام .

دیروز ۵ دی بود یه روز فراموش نشدنی واسه همه.

حرفی برای گفتن ندارم عکسا خودشون حرف میزنن.

تسلیت میگم به همه کسای که توی اون حادثه عزیزاشون رو از دست دادن.

 

 

 

تا بعد................

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط شاسوسا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مشخصات من :اسم مستعار من شاسوسا، اسمم مانیا، سنم 18، رشتم نرم افزار، علاقم فوتبال،فوتسال،موزیک آروم، شعر ، اخلاقم شاد و شیطون در این حال دل نازک و عصبی(شما بگیرید قاراش میش)، خواننده مورد علاقم داریوش آهنگ سازی شادمهرم دوست دارم (موزیک خالی)،شاعر سهراب، رنگ قرمز (رنگهای تند)، تیم پرسپولیس و بارسلونا و منچستر ،همه فهمیدید من کیم !
(قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند.)

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
ماجراهای ماهک و پیشول(پیشول)
پشول و رازهاش(پیشول)
روزمرگی(کاوه)
گیلاسی
شیوا جونم
مجید
یاداشت های یک دختر ترشیده_آنی
نجوای عزیزم
پوروچیست و جاماسب عزیز
من و تو(نهال)
پسری از شهر افتاب
باغ مهتاب (شمایل)
ابلهی که همه چیز میدانست(امیر)
همه چی(سروش)
رایانه(استاد زهره وند)
شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM